|
« گذری در شعر »
آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید ؟
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید .
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید .
آن همه عهد فراموشت شد ؟
چشم من روشن روی تو سپید .
کی به دادم رسی ای صبح امید ؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید .
می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود .
می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود .
عشق تو بسم بود که این شعله ی بیدار
روشنگر شب های بلند قفسم بود .
آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود .
دست من و آغوش تو هیهات که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود .
بالله که بجز یاد تو گر هیچ کسم هست
حاشا که بجز عشق تو گر هیچ کسم بود .
سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق
در غربت این مهلکه فریاد رسم بود .
لب بسته و پرسوخته از کوی تو رفتم
رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود . |