|
آن روز با همیشه فرق داشت . نمی دانم او عوض شده بود یا من ولی روزی عجیب و زیبا بود .
من هیچ وقت هیچ حسی نسبت به او نداشتم و اصلاٌ برام مثل بقیه ی آدم ها بود .
آن روز هم مثل همیشه بود با یک فرق کوچک .
خانه مان شلوغ بود و من شلوغی را دوست نداشتم . مهمان داشتیم و همه گرم صحبت با هم بودند . برای فرار از شلوغی به اتاق خودم آمدم و کنار پنجره ایستادم .از پنجره داشتم بیرون را نگاه نگاه می کردم . او هم آنجا بود و نبود . بود اما بودنش برایم مهم نبود . من محو تماشای ماشین ها بودم . آدم ها را که در پیاده رو ها راه می رفتند نگاه می کردم . به تراس رفتم نفسی کشیدم و باز به خیابان و آدم ها نگاه می کردم .
ناگهان سنگینی خاصی را در قلبم احساس کردم . قدم های محکم و سنگین کسی را در قلبم حس کردم . قلبم را فشردم .
در همین موقع احساس کردم کسی بالای سر من است . احساس کردم کسی من را در حفاظ تنش در بر گرفته .
نمی دانم چرا ولی می ترسیدم سرم را بالا بگیرم و بالا را نگاه کنم . کسی چانه هایش را روی سر من گذاشته بود و دست هایش را روی شانه هایم گذاشته بود و شانه هایم را می فشرد . باز از نگاه کردن به بالا وحشت داشتم ولی کسی در درون قلبم به من می گفت اوست خودش است ! اما چه کسی ؟ نگاه کردم نه ! باورم نمی شد کسی که مرا در آغوش کشیده بود همانی بود که من همیشه می دیدمش و نمی دیدمش !
باورش برایم سخت بود . اصلاٌ مثل یک خواب بود . اصلاٌ شاید دروغ بود . نمی دانم نمی دانم فقط در آن لحظه می خواستم از زندان دست هایش بیرون بروم که احساس کردم که او با تمام وجودش دستانم را فشرد و از رفتنم جلوگیری کرد . نگهم داشت . جسمم را نتوانستم آزاد کنم ولی روح ام را خواستم از زندان وجودش رها کنم که ناگهان صدایی آرام و خوش آهنگ در گوشم طنین انداخت که : دوستت دارم همیشه دوستت داشتم  |