|
سسلام ! خوبین؟
ببخشید دیر به دیر مطلب پست می کنم آخه دیگه می خوام این امتحانای آخر ترم رو خراب نکنم ! 
الآن یه متن قشنگ گذاشتم حتماٌ بخونید و مثل همیشه :*نظر یادتون نره*
اوایل کوچک بود . یعنی من این طور فکر می کردم . اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد . آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد . حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود می ترسم . از چیزهایی که برای نگاه کردن شان بس که بزرگ اند باید فاصله بگیرم می ترسم . از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در *دوستت دارم* خلاصه اش کنم به شدت ترسیده ام . از حقارت خود لج ام گرفته است . از ناتوانی و کوچکی روح ام . فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند . فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند . اما نماند . به سرعت بزرگ شد . از لای انگشتان من لغزید و گریخت . آن قدر که من مقهور آن شدم . آن قدر که وسعتش از مرز های *دوست داشتن* فراتر رفت . آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد . آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند . اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم *دوستت دارم* تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم . تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین .
.jpg)
آن قدر در آرزوهای خودت غرق هستی که نمی دانی آرزوی کسی هستی

 ای کاش خداوند از تو بگیرد آن چه را که خدا را از تو می گیرد 
|