|

بعضی وقت ها آدم دوست داره واسه همیشه بگه خداحافظ...ولی باز ته دلش یه چیز هست که میگه شاید همیشه نه ...
ولی این بار شد واسه همیشه ... حتی بدون خداحافظی ...
سخت بود سخت هست و سخت خواهد بود ولی ... ولی به جای دوست داشتن داره تو دلت تنفر ایجاد میشه ... تنفر از کسی که ... و همین تنفر داره تمام سختی ها رو از بین می بره ... داره بهت میگه بهتر شد که تو رفتی و گذاشتی اون هم بره ...
ولی ... ولی یه سوال تمام مغز و قلبت و زیر چترش گرفته : چرا؟؟؟
نه دیگه حتی وقت واسه جواب دادن به این سوال هم برات نمونده ... حالا دیگه اون این قدر ازت دور شده که حتی نمی تونی نگاش کنی ... انگار سال هاست رفته ... انگار خیلی وقت پیش ها بوده که به قلبت دهن کجی کرده و رفته ... انگار دیگه نیست ...
ولی یه چیز آزارت میده ... اینکه اون دور و برت هست ولی با تو نیست ... اون هست ولی قلبش دیگه باهات نیست ... اون هست ولی فکرش کیلومتر هاست که با تو نیست ... آره اینجاست که می خوای داد بزنی اون هست ولی نیست

قصه عشق من و تو به قشنگیه خیاله
من و تو ماهی و آبیم که جداییمون محاله
الآن که این شعر میاد تو ذهنم خندم میگیره ... نه... از اینکه دیگه اشک هام خشک شده و برات نمیریزه مجبورم بخندم ... شایدم دارم می خندم ... به خودم که چه خوش خیال آخر همه نامه هام اینو می نوشتم و این باورم بود ... باورم بود و مایه آرامشم ولی ... ولی الآن وقتی میاد تو ذهنم می خوام تک تک کلماتش رو آتیش بزنم و بریزمشون دور و دفنشون کنم ...دفنشون کنم کناری که باورم اونجا دفن شد ... جایی که اسم تو هم داره دفن میشه ...

حالا الآن که اینجام و تو هم اینجایی می خوام بهت بگم یکی از کسایی که واسم بهترین بود و همیشه کنارم بود ... دستش تو دستام بود ... نگاش با نگام بود... قدم هاش با قدمام بود ... دیگه نیست ... نه هست ولی دیگه با من نیست ...کنارم نیست... دستش تو دست من نیست ... نگاش با نگاه من نیست ... قدم هاش با قدمای من نیست ... هست ولی دیگه با من نیست ...
آره اون دیگه با من نیست ... منم سپردمش به باد ... به بادی که اونو آورد کنار من و حالا هم با خودش برده به یه کنار دیگه ... امیدوارم دیگه هیچ وقت باد به سمت من نوزه و منو ۳ سال با رقصش بازی نده !!!
باد برو هرجا که اون دلش می خواد ...پیش هرکسی که اون هواشو کرده ... اصلا برو هرجاااا فقط یه خواهشی ازت دارم دیگه اینجا برنگرد....... هیچ وقت .... باد اینو بهت میگم که بری به مسافرت بگی دوستش داشتم به قدری که حتی خودشم نمی دونه .... به اندازه تمام این سه سالی که بودم باهاش و از ته دل دستام تو دستاش بود دوستش داشتم ... به اندازه تمام اون لحظه هایی که با هم شعر می خوندیم دوستش داشتم ... به اندازه تمام ثانیه هایی که با گریه هاش گریه کردم و با خنده هاش خندیدم دوستش داشتم .... دوستش داشتم ولی حالا .... حالا جواب تمام ۳ سال احساسم اینه که تو داری با خودت می بریش ... باشه برو ولی همه این ها رو هم بهش بگو .... این رو هم بگو که دیگه منتظرش نیستم ... دیگه براش صبر نمی کنم ... دیگه ... دیگه اسم اون رو حتی به زبون هم نمیارم ...
اون واسه من رفته و دیگه هم بر نمی گرده حتی اگر برگرده ...


تازه سلام !!!
اومدم بازم بعد کلی آپ نکردن ! من خسته نباشم واقعا ! البته این بار که اومدم این قدر حرفام از ته دل بود که فکر کنم جای همه این مدتی که آپ نکردم رو گرفت !
خوب بچه های عزیز من دیگه بعد این آپ نمی تونم زیاد بیام و بهتون سر بزنم ... تقریبا میشه گفت این آخرین آپ منه تا... تا احتمالا تابستون آینده ... ! چرا؟ آخه همه میگن امسال واسه من و همه اونایی که مثل من هستن سال سرنوشته ... میگن ... حالا تا ببینیم 

بله اینم از این که قراره سرنوشت ساز بشه !  
خوب فقط می تونم بگم دعا یادتون نره که این سرنوشته که میگن منجر به قبولی در دانشگاه بشه و ما هم راحت شیم از این همه درس !!!
بچه ها همتو ن رو دوست دارم و امیدوارم تابستون دیگه که میام با مطلب قبولیم تو دانشگاه اونم تو یه رشته خوب بیام و دیگه دیر به دیر آپ نکنم !
دعا یادتون نره هاااا 
تا تابستون دیگه خدانگهدار همتون     
دوست دار همه شما عزیزان : مریم
|