|
سلام دوباره بازم بعد کلی آپ نکردن !!! 
خوب امیدوارم مثل همیشه از مطالب خوشتون بیاد و نظر هم یادتون نره !!!! 
این آپ رو تقدیم می کنم به همه اون کسایی که ازشون دورم و خیلی دوستشون دارم !

رفتي اي مسافر سبز بهار
من شدم ساحل نشين شهر انتظار
نازنینم ! نمیدانم تو میدانی ؟ دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده سراپای وجودم در فراقت آب گردیده ز هجرت دیدگانم همچو دریایی ز خون گشته غم و دردم فزون گشته و اکنون در میان بسترم چون شمع می سوزم برای دیدن رویت دو چشم اشک بارم را به روی ماه میدوزم و با او از غم و درد درون ام راز میگویم . به امید دیدن رویت باز هم از تو میخوانم . بازهم ... .

عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يک روياي نرم
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره
عشق يعني گفتني با گوش کر
عشق يعنب ديدني با چشم کور
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني گم شدن در لخظهها
عشق يعني آبي بي انتها
عشق يعني يک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب
دیرگاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....
غربت را نباید در شهری غریب یا در کم شدن لحظه های آشنا جست و جو
کرد،هرگاه که عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کرد آنگاه تو غریبی ... .
در بیابان گرم و سوزان ذهنم به دنبال رد پای آشنایی میگشتم که وجودش را باور کردم وباور
بودنش تمام باورم، اما هر چه بیشتر میرفتم کمتر میرسیدم انگار کسی از این بیابان
عبور نکرده بودیا شاید وزش باد رد پایش را پاک کرده بود نمیدانسم اما
میرفتم تا بدانم یا باور کنم واکنونکه نبودنش را باور کردهام
تمام باورم پر شده از درک نبودنش
مرا با مصرعی از شعر های خود تکان دادی
چه زیبا مهربان احساس پاکت را نشان دادی
به جز لبخند های ساده ات چیزی نخواهم
تو مفهوم محبت را به لبخندی نشان دادی
همیشه پرسشم از عشق بی پاسخ رها شد
تو بودی این تن یخ کرده ام را باز جان دادی
من از خاطر نخواهم برد وقتی را که تو از دور
برایم دستهای مهربانت را تکان دادی


نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

آمدم تا که بگویم به تو اسرار نگاهم که تو رفتی و ندیدی غزل خیس نگاهم به تمنای تو هر شب غزلی تازه سرودم که به پای تو بریزم غم شب های سیاهم
|